![]() |
![]() |
|
| رد پای خدا را در زندگی ات دیده ای ؟ |
|
حس
نابي به انسان دست مي دهد، وقتي مي بيني در اوج شلوغي و لا به لاي
روزمرگي هاي زندگي،هنوز هم جاهايي هست كه وجود خدا را يادآوري مي كنند و
بودن در چنين مكانهايي چه قدر لذت بخش است...
آن هم درست در لحظه اي كه خودت هستي و يك حريم،يك بارگاه مقدس،يك خلوتگاه مقدس...نوعي حس جادويي به انسان دست مي دهد كه توصيفش در كلمات نمي گنجد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:43 توسط آسماني |
|
|
میخواستم برای این روزها، دلنوشته بنویسم. اما دیدم این شعر، گویاتر از واژه های محدود من برای بیان احساسم است. خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران علی موسوی گرمارودی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:43 توسط آسماني |
|
|
ایمیلی به دستم رسیده بود که حیفم اومد شما هم نخونیدش: منبعش رو هم که نمیدونم ! خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با هر username كه باشم، من را connect می كند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:55 توسط آسماني |
|
|
منتظر تغییر و تحولات اساسی در این وبلاگ باشید!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:30 توسط آسماني |
|
|
در اینکه مرگ حقه و شتریه که اول و آخر در خونه ما میخوابه، حرفی نیست. اما تا حالا فکر کردین که نوع مرگتون (دور از جون، دور از جون) چه مدلی باشه بهتره ؟ اصلا یه سوالی . اگر قرار باشه نحوه مرگتون رو انتخاب کنید، کدوم رو می پسندید ؟ مرگ طبیعی، غرق شدن در دریا، برق گرفتگی، گاز گرفتگی، قتل، تصادف، زیرشدن توسط کامیون هجده چرخ ؟ این سوالی که از شما پرسیدم، موضوع انشای یکی از کلاسهام بود. خودم خیلی با این موضوع موافق نبودم، اما وقتی بچه ها اصرار کردن، به ناچار قبول کردم. 1.چرا یه جوون 20 ساله، درست وقتی که موقع بالندگی و شکوفائیش هست، آرزوی مرگ می کنه ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:49 توسط آسماني |
|
|
دوستان، ببخشید این جا دیر به دیر به روز میشه! مطلب از اینجا (البته با چندروز تاخیر)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:22 توسط آسماني |
|
|
نمیدونم این حرف ها تا چه حد خرافاته و تا چه حد واقعیت... اصلا گوش کنید براتون تعریف کنم. مامان بزرگم تازه از مشهد برگشته، تعریف می کرد یکی از خادمین حرم که در ضریح رو برای درآوردن پول ها باز کرده بوده، با یه نامه مواجه میشه. نامه از طرف دختری نوشته شده بوده و آرزوهاشو بیان کرده بوده... خلاصه نامه رو تو جمع می خونن و هرکس یکی از آرزوهای اون دختر رو که خطاب به امام رضا نوشته شده بوده، برآورده می کنه. شنیده بودم مردم برای امام زمان هم نامه می نویسن، اما راستش خودم خیلی از این کار ها خوشم نمیاد. امروز از کتابخانه کتاب " شیطان و دوشیزه پریم " رو گرفتم . سر فرصت نشستم سرش ببینم چه جوریاس که یه دفعه یه نامه و یه کارت ویزیت از لاش بیرون افتاد.خب نامه رو از رو کنجکاوی خوندم... نامه، نامه یه مادره به امام زمان... دعا کرده برای دخترش یه شوهر خوب پیدا بشه و پسرش سر به راه و نمازخون بشه. از مستاجری هم دربیان. قبل از هر درخواست هم به همه اهل بیت قسم خورده و انصافا برای فرج خود امام زمان هم خیلی دعا کرده. حالا من موندم با این نامه و شماره تلفن چی کار کنم ... باید به این شماره زنگ بزنم ؟ باید صدقه بدم ؟ آخه من که نمی تونم کاری برای این بنده خدا انجام بدم ...چرا این نامه سر راه من قرار گرفته ؟ با این نامه باید چی کار کنم ؟ من یه وسیله هستم ؟ آخه وسیله برای چه کاری ؟ و .. خدایا یا این همه سوال بی جواب چی کار کنم ؟ خودت یه راهی پیش پام بذار ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:27 توسط آسماني |
|
|
حالمان بد نیست.غم کم میخوریم ................... کم که نه!هر روز کم کم میخوریم.
این شعر رو امشب تو زیر نور ماه، به عنوان وصف حال سردبیر و نویسنده برنامه (آقای امیری) شنیدم. از شعرش خیلی خوشم اومد. گفتم اینجا بذارمش. نظرتون چیه ؟ متن تقریبا کامل شعر رو از بغض شب، گرفتم : حالمان بد نیست.غم کم میخوریم کم که نه!هر روز کم کم میخوریم. اب میخواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب!از چه بیدارم نکردی افتاب؟! سنگ را بستند و سگ ازاد شد یک شبه بیداد امد داد شد عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد میشوم بس کن ای دل نابه سامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت الوده مردم شدم قفل غم بر درب سلولم مزن!من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمیگویم فراموشم نکن من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غمخوار باش من نمیگویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ شنفتن بس است روزگارت باد شیرین!شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:24 توسط آسماني |
|
|
امسال اولین سالیه که دائیم دیگه بین ما نیست. دایی علی یه جورایی جک فامیل بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم، اون موتور خنده رو روشن می کرد. از وقتی که رفته جای خالیش خیلی احساس میشه. دائیم خیلی زود رفت. فقط 37 سالش بود... یه سکته مغزی .... یک کمای یک هفته ای و تمام . کسی که یک عمر زیر علم امام حسین رفته بود، روز خاکسپاریش و تاسوعا مصادف شده بود.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:14 توسط آسماني |
|
|
وقتی دوران راهنمایی بودم، مدرسه مان خیلی در زمینه های مذهبی فعال بود ، البته تو همه زمینه ها فعال بود اما مذهب براشون خیلی مهمتر بود. این شد که در سه سالی که تو اون مدرسه بودم خیلی چیزها یاد گرفتم. البته بعضی جاها زیادی اغراق میکردن که شاید برامون خیلی جالب نبود. قبول دارید که گفتن از شب اول قبر با تمام جزئیات برای یه بچه 11 - 12 ساله چه قدر سخت و باورنپذیره ؟ یک سال تمام من نمیتونستم بخوابم.... یعنی می ترسیدم. بماند، از موضوع دور نشیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:1 توسط آسماني |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من : آسمانی
ساکن : زمین ممکن است اینجا هم یافت شوم : a3mani.blogfa.com |
| پیوندهای روزانه |
|
یادداشت های یک جوان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.