تبليغاتX
رد پا
رد پای خدا را در زندگی ات دیده ای ؟

حس نابي به انسان دست مي دهد،‌ وقتي مي بيني در اوج شلوغي و لا به لاي روزمرگي هاي زندگي،‌هنوز هم جاهايي هست كه وجود خدا را يادآوري مي كنند و بودن در چنين مكانهايي چه قدر لذت بخش است...
آن هم درست در لحظه اي كه خودت هستي و يك حريم،يك بارگاه مقدس،يك خلوتگاه مقدس...نوعي حس جادويي به انسان دست مي دهد كه توصيفش در كلمات نمي گنجد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:43  توسط آسماني | 

میخواستم برای این روزها، دلنوشته بنویسم. اما دیدم این شعر، گویاتر از واژه های محدود من برای بیان احساسم است.

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیوارۀ اهرام می گذرد یا بر خشتی خام.
تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای
و زمین گویچه ای است به بازی در مشت تو
و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو
و رود عظیم تاریخ
جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد
و از بند شمشیرت کلۀ فرعونان آویزان

پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را از سر طیبت با انگشت خاطر می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشۀ افطار را به سحر می شکستی
و یا در آوردگاه به شکستن بندگان بت کمر می بستی

چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانۀ بچّگان یتیم،
و در بازار تنگ کوفه؟!

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستۀ تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا فصل خدایی حجاز، فیصله یافته است؟
نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!

خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد
با گریۀ یتیمکان کوفه همنوا مباش

شگرفی تو عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خودسوزی وا می دارد
خرد به قبضه شمشیرت بوسه می زند
و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
امّا
چون از این آمیزۀ خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است
سحر از سپیدۀ چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازِۀ زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست

زمان در خشم تو از بیم سترون می شود
شمشیرت به قاطعیت سجّیل می شکافد
و به روانی خون از رگها می گذرد
 به ظرافت شعر در مغز می نشیند
و چون فرود آید جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که ترا دیده است چشم خداست
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانۀ عمار
یا در کاسۀ سر ابوذر!

هلا ای رهگذار دارالخلافه
ای خرما فروش کوفه
ای ساربان سادۀ روستا
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشتید
علی را دیده اید
گیرم بی که هیچش نشناخته باشید!

چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!

به پای تو می گریم
با اندوهی بالاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همۀ محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام شعر شبانۀ غم توست

هنگام که همراه آفتاب
به خانۀ یتیمان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید
آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای نمانده بود؟

در احد که گل بوسهء زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
از کدام بادۀ مهر مست بودی
که با تازیانۀ هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!

کدام وام دارترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من روسیاه ماند
 که در فضای تو به بی وزنی افتاد
-هر چند کلام از تو وزن می گیرد-
وسعت ترا چگونه در سخن تنگمایه بگنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی

الله اکبر!
خدا نیز به شگفتی در تو نمی نگرد؟
تبارک الله ، تبارک الله
تبارک اللهُ احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی. 

علی موسوی گرمارودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:43  توسط آسماني | 

ایمیلی به دستم رسیده بود که حیفم اومد شما هم نخونیدش: منبعش رو هم که نمیدونم !

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد
.......
خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر این كه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر این كه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:55  توسط آسماني | 
منتظر تغییر و تحولات اساسی در این وبلاگ باشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:30  توسط آسماني | 


در اینکه مرگ حقه و شتریه که اول و آخر در خونه ما میخوابه، حرفی نیست. اما تا حالا فکر کردین که نوع مرگتون (دور از جون، دور از جون) چه مدلی باشه بهتره ؟ اصلا یه سوالی . اگر قرار باشه نحوه مرگتون رو انتخاب کنید، کدوم رو می پسندید ؟ مرگ طبیعی، غرق شدن در دریا، برق گرفتگی، گاز گرفتگی، قتل، تصادف، زیرشدن توسط کامیون هجده چرخ ؟

این سوالی که از شما پرسیدم، موضوع انشای یکی از کلاسهام بود. خودم خیلی با این موضوع موافق نبودم، اما وقتی بچه ها اصرار کردن، به ناچار قبول کردم.
برگه ها رو که داشتم می خوندم، واقعا بعضی هاشون من رو تکون داد.(داشتم میرفتم رو ویبره!) هرکس ایده ای برای خودش داشت ولی برگه ای که منو وادار به نوشتن این پست کرد، تکان دهنده ترینش بود. یکی نوشته بود دوست دارد تو یه تصادف بمیره تا خانواده اش بتوانند دیه بگیرند و جهیزیه خواهرش جور شه. اون هم در اسرع وقت ! چند لحظه فکر کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا جواب سوالات من رو بدهید.

1.چرا یه جوون 20 ساله، درست وقتی که موقع بالندگی و شکوفائیش هست، آرزوی مرگ می کنه ؟


2. یعنی درصد امید به زندگی تو جوونای ما، اینقدر پائین اومده ؟

3. یعنی جوونا اینقدر تحت فشارند ؟

4. چی میشه که این فکر به ذهن یه جوون می رسه، اون هم درست وقتی که ذهنش باید پر از افکار رنگارنگ باشه ؟

5. راستی شما، بعد از 120 سال دوست دارید چه طوری بپرید اون دنیا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط آسماني | 

دوستان، ببخشید این جا دیر به دیر به روز میشه!

مطلب از اینجا (البته با چندروز تاخیر)


ای صاحب ِ زمان ما، سلام !
نمیدانم از پس کدامین ابر ، ما را نظاره می کنی ... اما میدانم که هستی...همیشه بوده ای.... از اول هم تو بودی و ما نبودیم ... گرفتاریهایمان زیاد شده... امیدمان کم شده ... دنیایمان تاریک شده .... آسمان هم ظالم شده...نمی بارد بر ما تا بشوید غمهایمان را…

ای روشنایی بخش زمین! ظهور کن تا حضور نورانیت، پایانی باشد بر این تاریکی ها ... ظهور کن تا شب هجران به صبح وصال منتهی شود ... آقا جان ! حیف نیست ماه درخشانی پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند ؟ حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد ؟ در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند ..... ای ستاره ملکوتی بهشت، امید ما را ناامید نکن...

غروب دلگرفته جمعه ها، ما احساس غربت و تنهایی می کنیم و تو همان حس غریبی هستی که همیشه با مایی !


دعای فرج را که می خوانیم و خدا را به محمد (ع) و علی (ع) قسم می دهیم که ظهور تو را نزدیکتر گرداند، حتی نزدیک تر از چشم بر هم زدنی، همه امیدمان به این است که شاید این جمعه بیایی ... شاید...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:22  توسط آسماني | 


نمیدونم این حرف ها تا چه حد خرافاته و تا چه حد واقعیت...
اصلا گوش کنید براتون تعریف کنم.
مامان بزرگم تازه از مشهد برگشته، تعریف می کرد یکی از خادمین حرم که در ضریح رو برای درآوردن پول ها باز کرده بوده، با یه نامه مواجه میشه. نامه از طرف دختری نوشته شده بوده و آرزوهاشو بیان کرده بوده... خلاصه نامه رو تو جمع می خونن و هرکس یکی از آرزوهای اون دختر رو که خطاب به امام رضا نوشته شده بوده، برآورده می کنه.
شنیده بودم مردم برای امام زمان هم نامه می نویسن، اما راستش خودم خیلی از این کار ها خوشم نمیاد.
امروز از کتابخانه کتاب " شیطان و دوشیزه پریم " رو گرفتم . سر فرصت نشستم سرش ببینم چه جوریاس که یه دفعه یه نامه و یه کارت ویزیت از لاش بیرون افتاد.خب نامه رو از رو کنجکاوی خوندم...
نامه، نامه یه مادره به امام زمان... دعا کرده برای دخترش یه شوهر خوب پیدا بشه و پسرش سر به راه و نمازخون بشه. از مستاجری هم دربیان. قبل از هر درخواست هم به همه اهل بیت قسم خورده و انصافا برای فرج خود امام زمان هم خیلی دعا کرده.

حالا من موندم با این نامه و شماره تلفن چی کار کنم ... باید به این شماره زنگ بزنم ؟ باید صدقه بدم ؟ آخه من که نمی تونم کاری برای این بنده خدا انجام بدم ...چرا این نامه سر راه من قرار گرفته ؟ با این نامه باید چی کار کنم ؟ من یه وسیله هستم ؟ آخه وسیله برای چه کاری ؟ و ..
خدایا یا این همه سوال بی جواب چی کار کنم ؟ خودت یه راهی پیش پام بذار ...


+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:27  توسط آسماني | 
حالمان بد نیست.غم کم میخوریم ................... کم که نه!هر روز کم کم میخوریم.

این شعر رو امشب تو زیر نور ماه، به عنوان وصف حال سردبیر و نویسنده برنامه (آقای امیری) شنیدم. از شعرش خیلی خوشم اومد. گفتم اینجا بذارمش. نظرتون چیه ؟


متن تقریبا کامل شعر رو از بغض شب، گرفتم :

حالمان بد نیست.غم کم میخوریم کم که نه!هر روز کم کم میخوریم.

اب میخواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب!از چه بیدارم نکردی افتاب؟!

سنگ را بستند و سگ ازاد شد یک شبه بیداد امد داد شد

عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد میشوم

بس کن ای دل نابه سامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم عاقبت الوده مردم شدم

قفل غم بر درب سلولم مزن!من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن من نمیگویم فراموشم نکن

من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غمخوار باش

من نمیگویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ شنفتن بس است

روزگارت باد شیرین!شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:24  توسط آسماني | 

امسال اولین سالیه که دائیم دیگه بین ما نیست. دایی علی یه جورایی جک فامیل بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم، اون موتور خنده رو روشن می کرد. از وقتی که رفته جای خالیش خیلی احساس میشه. دائیم خیلی زود رفت. فقط 37 سالش بود... یه سکته مغزی .... یک کمای یک هفته ای و تمام . کسی که یک عمر زیر علم امام حسین رفته بود، روز خاکسپاریش و تاسوعا مصادف شده بود....
اصلا قصد نداشتم این چیزا رو بنویسم و الان هم که دارم میگم اشک چشمامو گرفته.
از سر کار با دسته گل و شیرینی برگشتم خونه تا برای بابام جشن بگیریم که مامان بهم گفت امیرحسین و مهسا (بچه های 12 و 8 ساله دائیم ) تا ساعت ده شب خونه نرفتن. دلشون نمی اومده جای خالی بابا رو تو خونه ببینن.
خیلی بهم ریختم.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مثلا اومده بودم چیزای شاد بنویسم و تولد حضرت علی رو به همه اقایون،پسرها و باباها تبریک بگم اما نمیدونم چی شد که اینارو نوشتم

خدایا کمکمون کن قبل از اینکه یه چیزی از دست بدیم، قدرشو بدونیم. آمین....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:14  توسط آسماني | 

وقتی دوران راهنمایی بودم، مدرسه مان خیلی در زمینه های مذهبی فعال بود ، البته تو همه زمینه ها فعال بود اما مذهب براشون خیلی مهمتر بود. این شد که در سه سالی که تو اون مدرسه بودم خیلی چیزها یاد گرفتم. البته بعضی جاها زیادی اغراق میکردن که شاید برامون خیلی جالب نبود. قبول دارید که گفتن از شب اول قبر با تمام جزئیات برای یه بچه 11 - 12 ساله چه قدر سخت و باورنپذیره ؟ یک سال تمام من نمیتونستم بخوابم.... یعنی می ترسیدم. بماند، از موضوع دور نشیم.
تو هفته اول مهر، یه تقویم میذاشتن جلوشون و تمام مناسبت ها را با قرعه کشی به یک کلاس میدادن تا برنامه ویژه داشته باشن. یه سال تولد حضرت علی به کلاس ما افتاد، یه سال تولد امام حسن مجتبی، یک سال هم عاشورا و تاسوعا. هر مناسبتی هم که بود، تراکت درست میکردن و گزیده ای از اعمال اون مناسبت ها به ما یادآوری میکردن. هنوز که هنوزه همه تراکتهای اون سه سال رو دارم. ذکرهای روزهای هفته و هر ماه رو هم اونقدر به در و دیوار کلاسها و راه روها و نمازخانه ها زده بودند که کاملا ورد زبانمان شده بود.
اون سالها و البته یکی دو سال اول دبیرستان ماه رجبهای خیلی خوبی داشتم... نه تنها ماه رجب که همه ماه شعبان و رمضان و محرم هم. به اوضاع روحی خودم خیلی می رسیدم... رابطه ام با خدا خیلی خوب شده بود. یواش یواش جو کنکور من رو گرفت و بعد هم روزمرگیها و دانشگاه و ... وجود خدا را تو زندگی من کمرنگ کرد. باز حالا خدا رو شکر، جو مذهبی خانواده ما باعث نشد خدا از زندگی ام محو بشه. نمازها رو سر وقت میخوندم. روزه هامو هم مستحبی و واجب می گرفتم. اما عبادت، برام اون شیرینی خاص سالهای نوجوانی رو نداشت. شاید اون موقع ها معصوم تر و بی گناه تر بودم. نمیدونم....
چند سال گذشت تا دوباره فرزادحسنی با کوله پشتی و روزشماری که برای لیله الرغائب میذاشت، یادم انداخت که من یه زمانی با خدای خودم چه نجواهایی داشتم...
واااااای، انگار گمشده ام را پیدا کرده بودم.
امسال فرزاد حسنی نبود، کوله پشتی اش هم نبود. اما من لیله الرغائب  یادم نرفت. تازه به هرکس که میدونستم اهل این جور حرفهاست، یادآوری کردم.
امسال حال خوبی دارم، دارم سعی می کنم از ماه رجب حداکثر استفاده رو ببرم. خیلی چیزها معنی خودش را برام از دست داده و مفاهیم جدیدی برام شکل گرفتند. خدایا این حال خوب رو از من نگیر.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:1  توسط آسماني | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من : آسمانی

ساکن : زمین

ممکن است اینجا هم یافت شوم :

a3mani.blogfa.com


پیوندهای روزانه
یادداشت های یک جوان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
پیوندها
.::اندیشه های آنلاین::.
مجتبی امیری
حامد مشکینی
میثم فکری
مرضیه خواجه محمود
معصومه ملالو
فاطمه صداقتی
علی ضیا
عطیه عسگری
انوشه میر مجلسی
فرزانه ناظری
ریحانه یاسینی
هانیه جوادی منش
ندا رادمهر
فرشته اسدی
امیر اصلانلو
.:: اعضای حلقه ::.
تک مضراب جوانی
به نام خدا
صدای اندیشه های جوان
شکوفه های اندیشه
با احترام نقد می کنیم
پا برهنه زاده کوچه احساس
برگ های نقره ای
در حریم وصال
یک قدم به سوی آسمان
یک قطره دریا
سیاست پیشه
روی موج نور
شمع و شکر
آوای بی صدا
مرگ گلبرگهای مریم
می طهور
رادیو جوان
کافه اندیشه جوان
سندس سبز
جعبه ای به نام رادیو
عینکی
زندگی با حس انسانیت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ